تبليغاتX
بهشت تاریک


"The One That Got Away"

Summer after high school when we first met
We make out in your Mustang to Radiohead
And on my 18th Birthday
We got matching tattoos

Used to steal your parents' liquor
And climb to the roof
Talk about our future
Like we had a clue
Never planned that one day
I'd be losing you

In another life
I would be your girl
We keep all our promises
Be us against the world

In another life
I would make you stay
So I don't have to say
You were the one that got away
The one that got away

I was June and you were my Johnny Cash
Never one without the other we made a pact
Sometimes when I miss you
I put those records on

Someone said you had your tattoo removed
Saw you downtown singing the Blues
It's time to face the music
I'm no longer your muse

But in another life
I would be your girl
We keep all our promises
Be us against the world

In another life
I would make you stay
So I don't have to say
You were the one that got away
The one that got away
The o-o-o-o-o-one [x3]
The one that got away

[Bridge:]
All this money can't buy me a time machine (Nooooo)
Can't replace you with a million rings (Nooooo)
I shoulda told you what you meant to me (Woooooow)
'Cause now I pay the price

In another life
I would be your girl
We keep all our promises
Be us against the world

In another life
I would make you stay
So I don't have to say
You were the one that got away
The one that got away
The o-o-o-o-o-one [x3]

In another life
I would make you stay
So I don't have to say
You were the one that got away

The one that got away



Thu 17 Nov 2011 |

لعنتی!

تو از من هم دور بودی...!!

ولی من تو همه ی لحظه هام داشتمت!

باهات زندگی کردم...!

دور بودنمنو بهونه نکن...!



Mon 24 Oct 2011 |

امروز جمعه ام دلگیر نبود...

امروز تو را در کنارم داشتم انگار...

با تو جشنی گرفتم...

چه خوب بود امروز...




Sat 22 Oct 2011 |
Unlimited Free Image and File Hosting at MediaFire

گاهی اونقدر دلم برات

 " تنگ " میشه که

می خوام از " رویاهام "

بیرون بیارمت و در

" آغوش "

بگیرمت!






Fri 21 Oct 2011 |




Wed 19 Oct 2011 |

سالها از اینجا دور بودم...اما دوباره هوس کردم بیام و مطلب بزارم...

اما این دفعه تصمیم دارم پستام متفاوت با قبل باشه!

دوست دارم حرفای خودمو بنویسم! احساساتم رو و...

البته همیشه تو بیان حرفام و به ویژه احساساتم مشکل داشتم که امیدوارم اینجا بهتر بشه...

به هر حال از اینکه دوباره اینجام خوشحالم ...



Tue 4 Oct 2011 |
 Image and video hosting by TinyPic

 

 

این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!


   نام من میلدرد است؛

میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.

مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

   یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.

 

 رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.
    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."

 

 امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

 

    چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

 

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

 

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.

 

 آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

 

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا  بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند  بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

 

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.


  من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی

؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و

 شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.



Sun 19 Apr 2009 |

...

Image and video hosting by TinyPic

 

* همه ی دنیا در حکم یک دوربین عکاسی است..لبخند بزنید.

 

* زندگی کوتاه تر از ان است که عشق ورزیدن را برای لحظه ی اخر بگذاریم.

 

* ماه را هدف قرار بده تا اگر به خطا رفتی جایی میان ستارگان سر در اوری.

 

* یادت باشد: سه چیز در زندگی انسان مهم است: اول انکه مهربان باشید.دوم انکه مهربان باشید و سوم انکه مهربان باشید.

 

* به خاطر بسپار: اسانسوری که بتواند شما را به بالاترین طبقه ی موفقیت برساند از کار افتاده است و شما ناگزیرید که طبقات موفقیت را پله پله بالا بروید.



Fri 14 Nov 2008 |
تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند.

پدر و مادر می ترسیدند ، تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسوذی کند و به او آسیبی برساند؛ برای همین به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند.

اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد.

بلاخره پدر و مادر به او اجازه دادند.

تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت ، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : " داداش کوچولو ، به من بگو خدا چه شکلیه؟من کم کم داره یادم میره! "

Mon 15 Sep 2008 |
سلام دوستان...امیدوارم حالتون خوب باشه

من برگشتم..و از طولانی شدن غیبتم .... از همتون معذرت می خوام.

من برگشتم با مطالب بهتر،قشنگ تر و بیشتر که امیدوارم خوشتون بیاد و با نظرات قشنگتون به ما برای بهتر شدن کیفیت وبلاگ کمک کنین

رمضون رو هم به همه ی هم وطنا و دوستای گلم تبریک می گم...امیدوارم که نماز و روزه هاتون قبول باشه...(التماس دعا)

راستش تا الان هیچ مطلبی نوشته ی خودم نبوده...پس خوشحالم که این فرصت پیش اومد تا کمی از زبان خودم مطلب براتون بنویسم

از دوستایی که تو این مدت به فکر ما بودن ممنونیم...و بدونین که ما هم به فکر شما بودیم

                                                  

                                                                                                           



Thu 11 Sep 2008 |